#پانتومیم_پارت_176

می کنی...ولی نمیشه پوریا...نمیشه! بابام رو عمرا راضی کنی...مامانم رو عمرا راضی کنی...یک در صدم امکان نداره امیر اجازه بده!

می کشتت
منم می کشه تو نمیشناسیش
پوریا نیم نگاهی خرجم کرد و بغض کرده خم شد و دستای آرام رو گرفت و گفت:
-ببین همه کارامون رو کردم...همه چی آماده است...فقط این مراسم رو به هم بزن.
آرام با گریه گفت:
-نمی تونم با امیر این کارو بکنم،
خورد میشه!
نمی تونم با خانوادم این کارو بکنم
اونم دو روز مونده به عروسی!
پوریا دستش رو جلوی دهنش گرفت و ناباور راه رفت و گفت:
-نمی تونم ولت کنم بفهم
آرام بغض کرده گفت:
-منم نمیتونم این کارو با امیر کنم
آرام اومد سمتم و پوریا دستش رو گرفت و آرام تقلا کرد تا دستش رو ازاد کنه و بغض کرده گفت:
-نکن تورو خدا ولم کن.
دست پوریا رو با خشونت جدا کردم و آرام رو بردم پشتم و گفتم:
-شنیدنیارو شنیدی بِکَن
پوریا بغض کرده عصبی گفت:
-آیلین برو کنار!
تا این رو گفت عصبی یقه پیراهن سفیدش رو تو مشتم گرفتم و رو پنجه پا بلند شدم و با همه زورم کوبیدمش به دیوار و تو چشمای غمگین و متعجبش زل زدم و غریدم:
-چند سال پیش این دختر رو ول کردی رفتی
میتونستی جلوی خانواده ها مقاومت کنی نری
دَرست رو انتخاب کردی،رفتی!
حالام دیر برگشتی دیگه دیره حالیته؟ دو روز مونده به عروسیش ادا بازی درنیار مگه فیلم هندیه؟
یقش رو با ضرب رها کردم و داد زدم:
-به سلامت
برگشتم و پوریا سر خورد و رو زمین نشست و سرش رو بین دستاش گرفت و دستای آرام رو گرفت و کشیدمش سمت خونه.
معین رو نون به دست از ته کوچه دیدیم و هنوز نرسیده بود فوری آرام و هول دادم تو خونه گفتم:

romangram.com | @romangram_com