#پانتومیم_پارت_174
مامان لیوان شیر عسل رو اورد سمت دهنم و لیوان رو گرفتم و آروم آروم محتویاتش رو خوردم و گفتم:
-پس فردا عروسیه...بعد من این طوری شدم،حال خوب شمارم خراب کردم.
آرام شونم رو گرفت و مهربون گفت:
-فدای سرت مهم اینه خودت خوب بشی.
لبخند زدم و بابا رفت سمت شلوارش و گفت:
-من برم دیگه با اقا مهدی قراره بریم باغ تالار رو دوباره چک کنیم.
مامان سر تکون داد و گفت:
-باشه اگه آیلین حالش خوب نشد خودمون میبریمش درمانگاه
بابا نگران نگاهم کرد و پیشونیم رو بوسید و من چه قدر دختر بدیم!
بغض کرده سر پایین انداختم و بابا لباس پوشید رفتم تو اتاقم و آرام پشت سرم اومد و گفت:
-تو چت شده؟
کلافه گفتم:
-هیچی!
دلم چنگ می زد و از سه هفته امگذشته بود.
به خاطر جریان نبود باغ تالار عروسی و یکم عقب انداخته بودیم و منم یک هفته بود که از موعود ماهانه امگذشته بود...
به مامان اینا گفتم اون شب که دیر اومدم دزد کیفم رو زده و گوشی و ساعتم رو که تو کیفم بوده رو برده و از اون موقع گوشی قبلیم رو روشن نکرده بودم،تا امروز وقتی سیم کارتم رو گذاشتم با موجی از میس کال و پی ام های مهراد روبه رو شدم.
بدون باز کردنشون گوشی رو دوباره خاموش کردم و انداختم ته کشوم.
دیگه نمیخواستم هیچ وقت ببینمش! هیچ وقت!
استرس تو کل وجودم پیچیده بود و دستام یخ کرده بود،حالت تهوع لعنتی تمومی نداشت.
قلبم تو دهنممیزد و دلم مدام پیچ میخورد.
صدای در خونه رو که شنیدم مطمئن شدم بابا رفته.
فوری به سمت لباسام رفتم و آرام متعجب گفت:
-کجا؟
آروم زیر لب در حال برداشتن مانتوم از ته کمد زیر لب جوری که صدام و نشنوه گفتم:
-می خوام ببینم داری خاله میشی یا نه!
نیشخند زدم و برگشتم که زیر دلم تیر کشید و به دلم چنگ زدم و به سمت دسشویی رفتم
آرامم پشت سرم از اتاق خارج شد و وارد دستشویی شدم و در رو سریع بستم.
فوری خم شدم و لبخند عمیقی زدم
-وای...
romangram.com | @romangram_com