#پانتومیم_پارت_162
دو تا اتاق خواب داشت و خیلی مدرن ساخته بودنش
زهرا خانوم با لبخند به آرام گفت:
-قشنگه دخترم؟
آرام بی حرف سر تکون داد و گفت:
-من خستم میرم تو ماشین اقا فاضل سوئیچ ماشین رو بده.
فاضل متعجب سوئیچ رو داد به ارام و آرام در سکوت از خونه خارج شد و زهرا خانوم متعجب رفتن ارام رو نگاه کرد و عصبی لبخند زدم و گفتم:
-چیزه...آرام وقتی خسته است این طوری میشه
مامانم کمی خیره نگاهم کرد و گفت:
-آره،بچم خسته شده.
زهرا خانوم موهای قهوه ایش رو هول داد زیر روسری ساده اش و گفت:
-آره طفلی خسته شده
زندایی با ابروهای بالا رفته گفت:
-ماشالا دخترت خوب جایی افتاده...بعد اون ماجرای پور...
مامان سرفه کرد و من سریع با همون لبخند عصبی گفتم:
-زندایی جان شما ام برو تو ماشین پیش آرام تنها نباشه ما هم الان میایم.
زندایی نیشخندی زد و گفت:
-باشه عزیزم.
زهرا خانوم رو بوسید و گفت:
-فردا میبینمتون
زهرا خانومم خداحافظی کرد و زندایی که رفت نفس عمیقی کشیدم کم مونده بود جریان پوریا و خودکشی آرام رو بگه.
کم تر از یه هفته دیگه عروسی آرام بود و من هنوز تو شوک بودم چه برسه آرام!
هر روز میرفتیم خرید و...
کلا وضعیت مزخرفی بود و میدونستم رو مامان بابا فشاره و خود امیرم دیده نمیشد تقریبا بیست و چهار ساعته کار می کرد.
صبح دانشگاه،بعد از ظهر تنظیم کرده بود میرفت مکانیکی و شبم اجرا داشت و نمی دونم چه جور تمرین می کرد!
کم کم داشت اسمش در میومد و تو موقعیت شعبده بازیش اسم دراورده بود و حقوقش بیشتر شده بود و
امیدوار بودم همین طور ادامه بده
آرام لیاقت بهترینارو داشت!
با آرام و امیر و مامانم و زهرا خانوم و معین بازار بودیم و تو مرکز خرید میگشتیم و خرید عروسی می کردیم.
من تازه حقوقم رو گرفتم و یک جفت کفش پاشنه بلند نقره ای گرفتم.
romangram.com | @romangram_com