#پناه_زندگی_پارت_544
گوشی رو قطع کردم ..باورم نمیشد چه ارامشی داشتم ...چه کرده بود این دختر با قلب من..قلبم به صداش عادت کرده ،وقتی میشنوه آروم میشه //خوشحال از این که تا چند وقت دیگه میبینمش رفتم خونه...این چند روز اصلا شرکت هم نرفته بودم..غزل کارآموزیشون تموم کرده بود وعلی هم برگه هاش وامضاءکرده بود منم امروز فردا باید میرفتم ومیفتم دنبال کارهام تا این مدرک رو هر چه زودتر بگیرم ...
مهتاب
از خستگی نمیدونم باید چیکار کنم ..واقعا نمیدونستم این همه وسایل دارم هر چی جمع میکنم بازم زیاد میشه ...صدای تلفن که اومد رفتم سمت تلفن ..علی بود
-جانم علی
-تموم شد راحت شدیم خانمم از فردا دیگه میتونیم نفس بکشیم توی آرامش باورت میشه
-فروختی ؟
-آره هم خونه رو هم سهم شرکت و چند روز دیگه هم از این تهران لعنتی میریم
-خیلی خوشحالم علی خیلی خوشحالم
-منم از خوشحالی تو خوشحالم عزیزم ..هرکاری میکنم تا به آرامش برسی
-بهت افتخار میکنم
-همین برام بشه ..قند عسلم کجاست؟
-خوابه
-از طرف من محکم ببوسش تا برسم خونه فعلا
romangram.com | @romangram_com