#پناه_زندگی_پارت_542

مثل دیوونه ها توی ماشین جلوی در خونه اشون واستادم تا شاید اثری ازش بشه .دلم براش خیلی تنگ شده ،برای نگاهش ،برای لبخند مهربونش ،برای صداش گرمش اما یه هفته بود که اینا رو ندیده بودم وزنده مونده بودم ...

برای بار هزارم گوشی رو برداشتم وبا ناامیدی شمارش رو گرفتم ..بوق خورد ..سیخ سر جام نشستم صدای گرم وخسته اش همه وجودم ونوازش کرد ..با عشق گفتم:غزلم؟کجایی تو؟نمیگی پیمانت میمیره اگه یه روز صداتو نشنوه ..کجارفتی آخه

منم بغض کرده بودم غزل با صدای فوق العاده ضعیفی گفت:پیمان

-جان پیمان چیه عزیزم

-تو ..تو.وزد زیر گریه

-من ؟من چی غزلم ..چی اذیتت میکنه میخوام ببینمت همین الان

-تو منو تنها گذاشتی ؟من پات واستادم اما تو پای من وانستادی

-کی ؟من ؟من عاشقتم دیوونه ،مگه میشه بیخیالت بشم

-اون روز منو تنها گذاشتی ورفتی پیش اون دختره ..من اومدم توی زندگی اون ..تو هنوز هم اون دوست داری ،هنوز هم فراموشش نکردی

-چی داری میگی غزل ..بین من ومهسا هیچ چی نیست ..اگه اون روز باهاش رفتم دلیل برای این نبود که دوسش دارم..رفتم تا نامردیشو به روش بیارم رفتم تا معرفت تو رو بزنم توی صورتش وبگم که تا وقتی تو رو دارم با نامرد هایی مثل اون کاریی ندارم غزل بگو کجایی ؟دلم برای دیدنت پر میکشه

-رامسر

تقریبا داد زدم:چی ؟رامسر ؟اونجا چیکار میکنی ؟

-میخواستم تنها باشم

romangram.com | @romangram_com