#پناه_زندگی_پارت_533


روبه غزل گفتم:غزل خانم میشه منو برسونید بیمارستان

پیمان:بیمارستان چرا؟چی شده مگه

-مهتاب حالش بد شده بردنش بیمارستان

غزل ماشین و داد به پیمان وخودش هم رفت شرکت ما هم سمت بیمارستان راه افتادیم .

دویدم سمت بیمارستان...آقای دادفرو توی سالن دیدم گفتم:کجاست

-حالشون خوبه ..توی این اتاق هستند

وارد اون اتاقی شدم که نشونم داده بود ...دکتر بالای سرش بود با دیدن من گفت:شوهرشی ؟

-بله اتفاقی افتاده؟؟

-نه چیزی نیست یه فشار عصبی بود که برطرف شد اما مراعاتش رو کنید فشارهای عصبی زیاد باعث بیمارهای عصبی میشه

سرم وتکون دادم ودکتر رفت ...رفتم سمت مهتاب ودستهاش وگرفتم وگفتم:چی شده؟چی باعث شده به این روز بیفتی ....

-علی بریم از اینجا بریم ..دیگه نمیخوام اینجا باشم نمیخوام بمونم...دیگه طاقت ندارم ..اینجا باشیم خودمو میکشم ..خودمو دار میزنم...علی تو منو میخوای مگه نه؟تو منو تنها نمیذاری ؟علی بگو علی بگو که پشتم وخالی نمیکنی

نمیدونم چی باعث شده بود مهتاب اینجوری بشه اما گفتم:آره عشق من ،آره خانم من ..من تا آخرش باهاتم ...حالا آروم باش وبگو برام تعریف کن چی شده


romangram.com | @romangram_com