#پناه_زندگی_پارت_524
-الان میخوای چیکار کنی میخوای باهاش دوست شی
-هنوز شما پیمان ونشناختی ..گفت امروز میرم پیش بابا تا ازش اجازه بگیریم بیان خواستگاری
-نگران نباش من پدرت وراضی میکنم
-مامان جون من هرکاری از دستت برمیاد بکن.خودت میدونی زندگی خوب وپرتجمل بدون عشق اصلا قشنگ نیست
-باشه من برای این که تو به آرزوت برسی هرکاری میکنم ..چون میدونم چقدر عشق قشنگه
-معلومه خاطر بابا رو خیلی میخوای
-آره پس چی
خندیدم اما خند ه ام از ته دل نبود ..نگران بودم نگران بابام؟نگران غرور پیمان..دلم نمیخواست به خاطر من تحقیر بشه این کاری بود که میدونستم بابا انجام میده
دوساعتی گذشته بود کمی نگران بودم ..اومدم بالا توی اتاق .گوشی و برداشتم وشماره پیمان رو گرفتم اما جواب نمیداد با نگرانی نشستم روی تخت ...
.....................
پیمان
بسم الله توی دلم گفتم وپام گذاشتم توی اتاق پدر غزل .پاهام میلرزید میدونستم ممکن هر جوابی بشنوم...پدر غزل با دیدن من لبخندی زد واز جاش بلند شد وگفت:مهندس کوچک ما افتخار دادن؟
نمیدونم اگه بگم برای چی اینجا اومدم بازم اینجوری بهم لبخند میزنه یا نه...نشستم روی صندلی اومد روبه روی ما نشست وگفت:خب چی شده که اینجا اومدی ؟
romangram.com | @romangram_com