#پناه_زندگی_پارت_510

هیچکس نیومد وما رفتیم تا قدم بزنیم

مهتاب

غزل وپیمان که رفتند ..پناه رو بغل کردم وگفتم:خب مامان من میرم شب حتما بیاریشها

-باشه مادر حواسم هست ..خودم بیشتر مشتاقم آشنا بشم با خانوادش

-قربونتون برم ...علی جان بریم

از همه خدافظی کردیم ..نزدیک ماشین پیمان وغزل ودیدم با دست بهش اشاره کردم که بیان طرفم..نزدیکم که شدند گفتم:خب غزل جان من دارم میرم شب منتظرت هستما

-نه مهتاب جون گفتم که باشه برای یه شب دیگه

-منم گفتم کسی روی حرف من حرف نمیزنه ..درضمن با خانوادت هم بیا ما باهاشون آشنا بشیم

بیچاره متوجه این همه اصرار من نمیشد ...نمیدونست که ما به یه نیت دیگه میخوایم با خانوادش آشنا بشیم

گفت:مامان وبابا نیستند

-با برادر وزن برادرت بیا منتظر هستیم

ازشون خدافظی کردم وسوار ماشین شدیم...علی گفت:خانمم بهتره ما دخالت نکنیم

-دخالت چی ؟

romangram.com | @romangram_com