#پناه_زندگی_پارت_494
یه شاخه از توش بر داشتم ودادم بهش
خندید اومد سمتم وسفت بغلم کرد احساس میکردم میخواد لهم کنه اما من این له شدن رو دوست داشتم . ..فرخنده خانم دود شد رفت هوا فکر حدیث دیگه اذیت نمیکرد الان منم وحس علی ...منم وعشق علی که فقط مال من...
صدای گریه پناه باعث شد علی ازم جدا بشه ..نگاه کلافه ای کرد وگفت:بچه همین چیزهاش بده دیگه
-خندیدم لبش رو یه بوس کوتاه کردم ورفتم اتاق...احتمالا گرسنه اش بود ..شیرش و دادم ..علی اومد داخل ونشست روی زمین همونجور که به پناه نگاه میکرد گفت:خاله ات چی میگفت؟
فردا میان تهران؟
-واقعا؟
-آره خیلی خوشحالم
-خداروشکر که این خاله ات داره میاد تو یه ذره آرامش میگیری
-من در کنار تو آرامش میگیرم
-واقعا ؟
-آره
-تا به حال گفتم بهت چقدر دوست دارم
-نه
romangram.com | @romangram_com