#پناه_زندگی_پارت_470
-ما قرارمون چی بود ؟
-چی بود
-قرار بود موهات وبیرون نذاری
-سر قولم هستم
-پس چرا درستشون کردی
-دیگه بد نشو علی
-باشه باشه ببخشید
ساعت دو دایی علی غذا رو از بیرون گرفت .بعد از خوردن غذا هم رفتیم اتاق تا آماده بشیم وبریم خونه داماد...
توی تالار همه چی خوب وبود تا این که عروس رو آوردیم خونه داماد...وای خدای من باورم نمیشد اون حدیث چادری چنان قر میداد که انگار ده سال رقاص بوده کپ کرده بودم...سارا دستم رو گرفت وبردتم وسط ..به ناچار رفتم وشروع کردیم رقصیدن...سرم وکه برگردوندم دیدم حدیث داره برای علی میرقصه جلوش واستاده داره میرقصه ،عشوه میاد ،میخنده ،سارا رد نگاهم و دنبال کرد وگفت :بیا بریم غمت نباشه
اون ور ونگاه کردم فرخنده خانم هم چه به این کار حدیث میخندید ..با سارا رفتیم به کمک سارا کاری کردیم که هم رقص من شد حدیث اونم به ناچار قبول کرد این واز چشمهاش میخوندم که اجبار باهام برقصه...علی که دید بحث بحث رقابت اومد نزدیکم پنجاه تومن داد بهم وکنار گوشم وبوس کرد با این حرکتش یعنی بیا برای من برقص .چنان شارژشدم وبراش قر میداد م که خودم موندم فرخنده خانم اومد نزدیکم وگفت:مهتاب پناه وبگیر گریه میکنه
با این حرفش یعنی بسه نرقص ..علی پناه رو گرفت وگفت:بریم بشینیم خانمم خسته شدی
به حدیث نگاه کردم رد نگاهش رو که دنبال کردم به دست خودم وعلی رسیدم که توی هم قفل شده بود .دستش رو محکم گرفتم علی برای خودم بود
پیمان
romangram.com | @romangram_com