#پناه_زندگی_پارت_456
-به علی میگم نرفتی خونه با من اومدی
-ااااامهتاب جون داشتیم
خندیدم وسوار ماشین شاستی بلند غزل شدم...
جلوی مرکز خرید ماشین رو پارک کردیم وراه افتادیم...قبل از هرچیزی گفت:من زیاد میام اینجا .تقریبا همه جاشو بلندم ...چه جور لباسی میخوای .لختی یا پوشیده؟
-عروسی مختلط پس باید پوشیده باشه
-خیلی خب این قسمت به دردت نمیخوره بریم اون طرف
لباس های زیادی بود که همشون خوشگل بودند اما بدبختی که بود همشون لختی بودند ...
آخر سر توی یه مغازه یه لباس شب مشکی بلند رو پیدا کردم .کاملا بلند بود واز کمر کمی پف دار میشد بالا تنه هم آستین داشت واز پایین هاش خفاشی میشد ...چیز جالب وخوشگلی بود وقتی پوشیدمش خیلی خوشم اومد ..چون هم قدم رو بلند تر میکرد اما واقعا بهم میومد.با خوشحالی لباس ودر آوردم واومدم بیرون .پولش رو دادیم واومدیم بیرون.به صندل هم احتیاج داشتم...اونو خیلی زود پیدا کردم یه صندل مشکی پاشنه بلند چشم رو گرفتم وخریدم ...برای پناه هم تا تونستم لباس های خوشگل ومامانی خریدم..هرچی میدیدم وخوشم میومد میخریدم ..میدونستم علی هم خوشش میاد.....
رو به غزل گفتم:ببخشید تورخدا مزاحم تو هم شدم
-نه بابا این حرفها چیه اتفاقا خیلی هم خوش گذشت ...نظرت چیه بریم شام بخوریم
-مگه نمیگی مامانت شب مهمون داره
-مامان من هر هفته مهمون داره .بود ونبود من هم خیلی مهم نیست ...
-نگرانت نشن
romangram.com | @romangram_com