#پناه_اجباری_پارت_98


_ میشه اینو بندازی روی لبم ؟

دختره اومد جلو و گفت : چشم خانوم جان .

دستمالو برداشتم ... سریع چسبو انداخت روش ... ازش تشکر کردمو از آشپزخونه اومدم بیرون . لباسامو پوشیدم ... پلاستیکو برداشتمو اومدم بیرون ... صدرا جلوی در داشت قدم میزد ...

_ من حاضرم ...

نگاهی بهم کردو رفت بیرون ... پشت سرش از خونه اومدم بیرون .... پایین پله ها جنسیس نقره ایش پارک شده بود ... آروم سوار شدم ... اونم سوار شد و پاشو گذاشت روی گاز ... ماشین یک باره از جا کنده شد ... چشامو بستم ... از سرعت میترسیدم ... حس میکردم هرلحظه سرعت بیشتر میشه ... گوشه های صندلیمو گرفتم ... کف دستم روی روپوش چرمی صندلی عرق میکرد ... کل بدنم عرق کرده بود ... خدا لعنتت نکنه سهند ... که باعث شدی از سرعت بدم بیاد ... بغض گلومو گرفت ... کجایی سهند ... کجایی داداشم ... دلم واست تنگ شده ... ایستاد ... نفس حبس شده ام به یک باره رها شد ... چشمامو آروم باز کردم ... برگشتم سمت صدرا ... منو نگاه میکرد .

صدرا _ اون خونه تونه ؟

خشکم زد ... چی داشت میگفت ... برگشتم ... در ما بود ؟! در سفید ما بود ؟! دست مشت شده مو آروم تکیه دادم به شیشه ... نگاهم کشیده شد سمت دخترکی که داشت با دوستاش بازی میکرد ... بلوز شلوار صورتی .... همونی که زن عمو واسش خریده بود ... چقدر التماسش میکردم بزاره موهاشو خرگوشی ببندم ... نامرد الان با روبان صورتی بسته بودتش ... همون دمپایی ای پاش بود که سر خریدنش منو سهندو توی کل بوشهر چرخونده بود ... آخرشم از همون اولین مغازه خریده بود ... اشکام جاری شدن ... داشت با دوچرخه دوستش بازی میکرد ... لبخندی روی لبم نشسته بود ... ولی اشکام ... داشتم میخندیدم یا گریه میکردم ... ؟! نمیدونم ... زانتیای سهند جلوی در ایستاد ... رها با خوشحالی دوچرخه رو رها کردو رفت سمت ماشین ... رفت سمت در راننده ... هزار باز بهش گفتم نرو توی خیابون ... مگه گوش میده ؟! سهند پیاده شد ... خشکم زد ... این سهند نبود ... چرا اینقدر لاغر بود ... چرا ته ریش داشت ... چرا سیاه پوشیده بود ... نکنه بابا ... بغضم ترکید ... دستم رفت سمت دستگیره ولی خیلی وقت بود از جلوی چشمام محو شده بودن ... دستگیره رو چندبار فشار دادم ...

_ بازش کن ...

برگشتم سمتش ... داشت توی آرامش رانندگی میکرد ...

_ لعنتی بازش کن ... من باید بدونم چرا لباس سیاه تنش بود ... لعنتی باز کن این درو ...

دوباره حمله ور شدم سمت در ... چرا باز نمیشد ... چرا ؟! قاعدتا باید باز میشد ... این چیکار کرده بود ... برگشتم سمتش ...

_ تروجون عزیزت نگه دار ... من باید بدونم چرا لباس سیاه تنش بود .

صدرا _ به فرض که یکی مرده باشه .

عصبانی شدم ... حمله ور شدم سمتش ... از عکس العمل من شوکه شد ... فرمونو از توی دستش گرفتم ... توی خیابون بودیم ... رفت سمت دیگه .... صدای بوق ماشینا ... برام مهم نبود ... من باید میرفتم خونه ... باید میفهمیدم چرا سیاه پوشیده ... باید ثابت میکردم به خودم که برحسب اتفاق سیاه پوشیده ...

با کوبیده شدنم به شیشه به خودم اومدم ... نگاهم چرخید سمت صورت کبود شده صدرا ... خیلی عصبانی بود ؟! سرمو گرفتم بین دستام ... من راسا مشفق ... 15 ساله ... پدر خودمو کشتم ... لعنتی چجوری میخوای زندگی کنی ؟!

romangram.com | @romangram_com