#پناه_اجباری_پارت_96


نشستم ... دوباره رها شدم روی صندلی ... دوباره دستام مشت شدن ... دوباره بغضم سنگینی کرد ...

صدرا _ نمیتونم اینجا تنهات بزارم ... با اومدن اون خدمتکارا ممکنه خرابکاری کنی ... وسایلتو جمع کن ... میبرمت توی یه خونه دیگه ... سه روز بعدش دوباره برمیگردی اینجا ...

بغضم شکست ... ولی بیصدا ... اشکام جاری شدن روی گونه ام ... هیچ تلاشی برای پاک کردنشون نکردم ...

صدرا _ خودت خواستی .

بلند شدم ... اینبار دیگه برام فرقی نمیکرد چی بگه ... صداش بلند شه ... فقط میخواستم برم ... رفتم بیرون ... هیچی نگفت ... پله ها رو دوتا یکی رفتم بالا ... نرفتم سمت اتاق خودم ... در اتاق عمه خانومو باز کردم ... رفت توش ... نگاهش مثل همیشه طرف در بود ... زانو زدم کنارش ... نگاهمو دوختم توی چشای بی روحش ...

_ این حق منه ؟! یعنی اینقدر گناهم بزرگ بوده ؟! گناه کبیره بود ؟! حق کسی رو خوردم ؟! چیزی برداشتم از اینجا ؟ چیکار کردم ؟

صدای هق هقم بلند شد ... دستشو گرفتم توی دستم ...

_ تروخدا ... تنها امیدم تویی ... خدا باهام قهر کرده ... حداقل تو حرف بزن ... تو کاری کن خلاص شم .

گریه ام شدت گرفت ... پیشونیمو چسبوندم به دستش ... میخواستم اشکام دستاشو بشورن ... شاید فهمید بهش احتیاج دارم .





***





با احساس دستی روی شونه ام از جا پریدم ... دختر جوونی بود ... چند قدم رفت عقب ... آروم گفت : سلام .

romangram.com | @romangram_com