#پناه_اجباری_پارت_94
_ کجایی ؟ هی دختره ...
صدای خودش بود...ایش..خب اسم دارم.چرا اینجوری صدا میکنه؟رفتم جلوی در اشپزخونه
_این دختره اسم داره...
صدرا_به من چه؟غذام رو بده که خیلی گرسنمه..
واای الان من غذا از کجا میاوردم..این که نگفته بود غذا میخواد..
_اممممم..چی؟
صدرا_نگو که درست نکردی؟؟؟پس تو تو این خونه چه غلطی میکنی؟؟؟اینجا نگهت نداشتم که فقط بخوری بخوابی ..اینجا موندی که کار کنی..میفهمی؟؟؟؟
صداش همینجور اوج میگرفت..و رو اعصابم قدم رو میرفت..یه لحظه..نتونستم..نتونستم تحمل کنم..
_اصلا تو کی هستی؟؟؟؟چرا باید به حرفت گوش کنم؟؟؟چرا؟تو هیچ کس نیستی..من فقط به خانوم این خونه رسیدگی میکنم..و کارای خونه رو انجام میدم..من وظیفه ای ندارم که برای تو غذا درست کنم...اتاقتو مرتب کنم..میفهمی؟؟
صدای منم مثل خودش اوج میگرفت..یه لحظه..بازم یه لحظه..صدرا جلوی چشمم بود..دستش رفت بالا..نه ..نمیخواستم غرورم باز بشکنه...فرود اومد...روی صورتم..حس کردم دندونام هم شکست..خوردم زمین.. بلندم کرد ... چونه مو گرفت توی دستش و داد زد
صدرا_میخوای بدونی من کیم؟اره؟من وارث این خونم...صاحب این خونه...فهمیدی؟میخوای بازم تکرار کنم؟تو باید به حرفم گوش کنی..فهمیدی؟
نگاهمو بهش دوختم ... آروم گفتم : بذار برم...اصلا منو بفرست زندان.. از دستم راحت میشی ...
بغض یه ساعت پیش..درد سیلی ای که خوردم..درد شکسته شدن غرورم جلوی کسی که یه ذره هم ارزش نداشت..همه و همه به چشمام هجوم اورد...صدای هق هقم تو کل خونه پیچید..
صدرا_الکی اشک تمساح نریز..از این اشکا زیاد دیدم...به من هیچ ربطی نداره..میخواستی وقتی بهت گفتم بیشتر فکر کنی..بعد تصمیم بگیری..همین الانم پا میشی غذای منو درست میکنی..فقط سریع..
ولم کرد ... رفتم سمت آشپزخونه ... این بود..همونی که ندیده ازش بدم میومد..مثله این که حسم کاملا درست بود..
romangram.com | @romangram_com