#پناه_اجباری_پارت_88
کارِ اشپزخونه خیلی وقتمو گرفت.ساعت رو نگاه کردم.6 بود.میخواستم برم سر وقت خونه که یاد عمه خانوم افتادم.دوباره به برنامم نگاه کردم.ساعت 6 امپول داشت.خدا رو شکر این بار دیر نکرده بودم.اسمشو حفظ کردم .سرمش تموم شده بود.دوباره سرم رو عوض کردم.امپول رو زدم توش.رفتم سمت اتاقم که لباسم رو عوض کنم.خیلی خسته بودم.روی تخت دراز کشیدم که خستگیم در بره که نفهمیدم چی شد...
با صدای در از جام پریدم.دنبال روسریم گشتم ولی پیداش نکردم.سریع از جام پاشدم.
_میدونی ساعت چنده؟
نگاهم رفت سمت ساعت.ساعت 8 شب بود.نه غذای عمه خانوم رو درست کرده بودم..نه شام...و نه خونه رو تمیز کرده بودم.
_برو به عمه خانوم برس.بقیه وظایفت رو فردا جبران میکنی.
جبران میکنی رو با حالت خاصی گفت.رفتم سمت اشپزخونه.میخواستم غذای ظهر رو گرم کنم که نگاهم به کیسه ی روی میز افتاد.نگاه کردم.یه ظرف سوپ و یه ظرف فسنجون.پس غذا خریده بود.غذای عمه خانوم رو بردم و بهش دادم.سوندش رو هم خالی کردم.این بخشش از همه سخت تر بود.تو چشمای عمه خانوم یه جور قدردانی میدیدم.بهش لبخند زدم.نمیدونست که من واسه چی اومده بودم خونش.
بعد از کارای عمه خانوم رفتم تو اتاقم.خدا رو شکر اون پسره رو دیگه ندیده بودم.دنبال روسریم گشتم.ولی نبود.اعصابم داشت خورد میشد.مطمئن بودم گذاشته بودمش روی صندلی ولی نبود.رفتم سمت لباسایی که برام خریده بود.یکی از دامنا رو برداشتم.با دست پارش کردم.خیلی نامنظم پاره شد ولی بهتر از هیچی بود.سه گوشش کردم و انداختم روی سرم.خودم رو توی اینه نگاه کردم.خیلی خنده دار شده بودم ولی نمیشد کاریش کرد.رفتم پایین غذاش رو ریختم تو ظرف گذاشتمش روی میز اشپزخونه.با بلند شدن بوی غذا تازه فهمیدم چقدر گرسنمه.ولی برای من غذا نخریده بود.اشکال نداره.اینم میگذره.اومدم صداش کنم که دیدم دم در اشپزخونه وایساده و داره جدی نگام میکنه.
_اون چه چیز مسخره ایه سرت کردی؟
_شما برام روسری نخریدین منم مجبور شدم از اون دامنای خوشگل کمک بگیرم.الان هم غذاتون امادس.بفرمایید میل کنین.
_دستت درد نکنه که زحمت کشیدی.
این رو با یه حالت مسخره گفت.و ادامه داد:این بار اول و اخره که غذای بیرون میاد تو این خونه.
چیزی نگفتم.صدای فریادش بلند شد.یعنی میشه به فریادش عادت کنم و بدنم نلرزه؟
_نشنیدم چی گفتی.
_چشم اقا.
صدام خیلی اروم بود .بدون این که حرف دیگه ای بزنم رفتم سمت اتاقم.هنوزم خستگی تو تنم بود.بدون این که بفهمم خوابم برد.
romangram.com | @romangram_com