#پناه_اجباری_پارت_243
اسم سروش رو با یه حالتی گفت.
_من میخوام برم خونه.نه خونه عموم..وگرنه که فقط کافیه به یکی از پسر عموهام زنگ بزنم.با کله میان منو ببرن.
صدرا_از احوال پرسی هاشون کاملا مشخصه.
بدون فکر گفتم:تو که از تماس هاشون خبر نداری.هر روز تماس میگیرن حالمو میپر...
بقیه حرفمو با نگاهی که بهم کرد قورت دادم.دستمو اروم گرفت و برد تو اتاق ترنم.وقتی درو بست هولم داد تو اتاق.
صدرا_ببین بهت گفتم هر کاری میخوای بکن.برام مهم نیستدیگه هم حق نداری در مورد اون پسر عموهات یا هر مرد دیگه ای با من حرف بزنی.فهمیدی؟؟هر کاری دوست داری بکن.
و رفت بیرون.روی تخت دراز کشیدم و به سقف چشم دوختم. حتی ازم توضیح نخواست.چقدر نامرد.به راست چرخیدم.منم نمیدونستم سهند قراره بیاد..وگرنه بهش میگفتم.اصلا اون بدون این که اجازه حرف زدن به من بده قضاوت کرد..حکم داد.تازه اجرا هم کرد.چند ساعتی داشتم به همین چیزا فکر میکردم.از بیرون صدایی نمیومد.انگار همه رفته بودن بخوابن.با اومدن ترنم توی اتاق چشمام رو بستم.نه که حوصلشو نداشته باشم.دوست نداشتم ببینه بیدارم چون میخواست بگه چرا بیرون نیومدم.چند لحظه تو اتاق بود و رفت بیرون.صدای پچ پچ میومد.بعدش هم صدای باز و بسه شدن در.حس کردم کسی نشست روی تخت.دوباره نوازش گونم و.....گونم که بوسیده شد ..صدای ارومش که میگفت:شب بخیر خانومم..بهم ارامش داد..
چرا این کارا رو میکرد؟وقتی خواب بودم مهربون بود و وقتی بیدار بودم..حتی اجازه حرف زدن بهم نمیداد.فردا براش توضیح میدادم.نه به خاطر اون.به محبتش احتیاج نداشتم..فقط نمیخواستم در موردم فکر بدی بکنه و به خاطر رفع عذاب وجدان خودم.با این فکر خوابم برد.
صبح وقتی پاشدم همه در حال کار بودن.مثل این که قرار بود مراسم تو همین خونه باشه.اومدم بیرون و اولین کسی که دیدم ترنم بود.چشماش خواب الود بود.معلوم بود اونم تازه از خواب پاشده
ترنم_سلام خانوم خانوما.منتظر بودم بیدار شین با هم صبحانه بخوریم..از گشنگی تلف شدم.
_صبح بخیر..از چشمات معلومه خیلی منتظر بودی..
خندیدیم و من رفتم که صورتم رو بشورم.دو تایی صبحانه خوردیم و رفتیم کمک.یه چند ساعتی داشتیم کار میکردیم که تورج برای ناهار صدامون کرد.با دیدن تورج تازه یاد صدرا افتادم.از صبح تا حالا ندیده بودمش.از ترنم هم که نمیشد پرسید.
*****************************
شب شده بود و خبری از صدرا نبود.یه ربعی میشد که گوشیمو گذاشته بودم جلومو رو اسم صدرا نگه داشته بودم.بالاخره دستمو بردم جلو و دکمه سبز رو فشار دادم.یک بوق...دو....سه....چهار....پنج...شش ....هفت...هشت...نه...در حال حاظر مشترک مورد نظر......
دوباره زنگ زدم...
romangram.com | @romangram_com