#پناه_اجباری_پارت_238


ایستادم ... بی منظور اینو نگفت ... هیچوقت اینجوری واسه سروش نمیگفت ... نگاهی بهش کردم ...

_ منظورت چیه ؟

صدرا _ تو به من گفتی با کی میری بیرون ؟

_ سروش ....

فهمیده بود ... مطمئن بودم ...

صدرا _ بعد با کی رفتی بیرون ؟!!!؟

دهنمو باز کردم تا حرف بزنم که گفت : به ریخت من میخوره پپه باشم ؟! من زیادی خرم ؟

_ صدرا .......

دستشو گذاشت روی دهنم ...

صدرا _ حرف نزن ... نیمخوام صداتو بشنوم ... دیگه بدم میاد از صدات ... دیگه بدم میاد از کلماتی که از دهنت خارج میشن ... دیگه باورم شده هیچی نیستم ... دیگه باورم شده حتی نمیتونم یه دختر بچه 16 ساله رو داشته باشم ...

صداش میلرزید ...

صدرا _ ولی این رسمش نبود ... این رسمش نبود که با وجود من بری با یکی دیگه ... این حقم نبود راسا ... حقم نبود بعد از اینهمه مدارا ... حقم نبود ...

دستشو آروم از روی دهنم کشید پایین ... لباشو روی هم فشرد و نفس عمیقی کشیدو گفت : دیگه کاری باهات ندارم ... دیگه هیچ کاری باهات ندارم ... هیچی ... خودت میدونی چیکار کنی ... برام دیگه فرقی نمیکنه ........

نگاهشو برای بار آخر دوخت توی چشام ولی خیلی زود ازم نگاهشو گرفت و با قدمهای محکم رفت سمت ماشینش ... از صدای گازی که گرفت چشام اومد روی هم ... اینبار فرق میکرد ... لحنش اینبار فرق میکرد ... لب زیرینمون گاز گرفتم ... اینبار عذاب وجدان داشتم ... یا شایدم ناراحت بودم ... نمیدونستم ... !

***

romangram.com | @romangram_com