#پناه_اجباری_پارت_233
صدای خنده اش بلند شد ...
محمد _ اون که صد البته ... نظامی هم نظامی های قدیم !
_ چه خوششم اومده !
روحیه ام عوض شده بود ... دوست داشتم باهاش کل کل کنم ... به صدرا فکر کردن فایده ای نداشت ...
محمد _ از چی ؟
_ نمیدونم ... خنده ات ...
محمد _ راسا ؟
_ هوم ؟
محمد _ مردم میگن بله !
_ به قول معلممون باید نگهش دارم لازم می .....
تازه فهمیدم دارم چی میگم ... صدای خنده محمد بلند تر شد ... ای خدا .. حالا نمیشد پیش این دیگه سوتی ندم ؟!
محمد _ وای ... تو حرف میزنی قبلش فکر میکنی ؟
_ پررو نشو دیگه ... یه چیزی از دهنم پرید ...
محمد _ آره معلومه از دهنت پریده .
هیچی نگفتم ...
romangram.com | @romangram_com