#پناه_اجباری_پارت_226
_ به سلامتی ... ایشالله صحیحو سالم برسید ... درضمن بابت اینکه مارو اوردید بوشهر ... خیلی ممنون .
گوشیمو گذاشتم کنار بالشتم ...
مامان ... بهترین مامان دنیا ... عزیزترین فرد زندگیم ...
همیشه سعی میکرد منو یه دختر محکم بار بیاره ... یکی مثل خودش .. ولی کو گوش شنوا ! من به قول بابا ... لوس بابا بودم ... خوشم میومد وقتی سهند اذیتم میکرد جیغ بزنم ... گریه کنم ... خوشم میومد برای اینکه عروسکمو از ترنم پس بگیرم برم پیش خاله چغلیشو بکنم ... ولی مامان همیشه بهم چشم غره میرفت ... میگفت این کارا زشته ... نباید اینهمه لوس باشم ... ولی بنده از هفت دولت آزاد ... چون بابا رو پشت خودم داشتم همیشه به این کارام ادامه میدادم ... و اعصاب مامان خورد میشد ... بابا هم همیشه میگفت یه دونه دخترمه میخوام لوسش کنم ... مامان هم سر همین باهاش دعوا میکرد .. دعوا هاشون دیدنی بود ... مامان غر میزد ... بابا هم با لبخند نگاش میکرد ... آخر سر هم مامانو میکشید توی بغلش و میبردش توی اتاق خوابشون ... مامان دیگه چیزی نمیگفت ...
گوشیم باز لرزید ... برش داشتم ... پیامو باز کردم ...
محمد _ تو و ترنم کشتید منو از بس تشکر کردید ... بابا جان وظیفه ام بود ... دلم نمیخواست دوتا خانوم متشخص رو تنها بفرستم ... غیرت یه نظامی این اجازه رو نمیداد !
خنده ام گرفت ... باز این از تیپ نظامی بودنش استفاده کرد ...
_ بله فهمیدیم نظامی هستی .. لازم نیست روزی دوسه بار تکرار کنی برادر !
نگام افتاد به عکس رها که روی میزم بود ...
خواهر وروجکم ... چقدر سر به دنیا اومدنش منو بابا رو لرزوند ... یادمه دکتر گفت که یا مادر یا بچه ... بابا بیچاره کپ کرد ... من از همونجا داد میزدم من خواهرمو میخوام ... بابا نگام کرد .. اومد سمتم .. جلوم زانو زدو گفت : خانوم کوچولوی من ؟
_ بابا ... بگو رها رو بفرستن بیرون !
بابا با اخم گفت : یعنی مامانی رو نمیخوای ؟
کمی فکر کردم ... من مامانی رو بیشتر دوست داشتم ولی میخواستم نخود بابا رو ببینم ... میخواستم ببینم نخودی که بابا دوسش داشت چه شکلی بود ...
romangram.com | @romangram_com