#پناه_اجباری_پارت_224
گیج شده بودم.اگه الان میپرسید چند سالته هم جوابش رو نمیدونستم.سعی کردم فکر کنم.حرف اولش تو سرم میپیچید و بغض داشتم.گلوم درد گرفته بود.
_خب الان پدرم دست مردم چک داره.اگه اشتباه نکنم.
صدام بغض داشت.کامل حس میکردم.واقعا به اون چه ربطی داشت؟منتظر ادامه حرفش شدم.
صدرا_حالا ربط من با این موضوع.تمام چک های پدرت دسته منه.از طریق یک نفر همه رو از طلبکارا گرفتم.الان هم همه ی چک های پدرت در اختیار منه.شرطم رو هم گفتم.تو باید با من ازدواج کنی.تنها در این صورته که کاری ندارم و پک ها رو نمیذارم اجرا.وگرنه که...با وضعیتی هم که پدرت داره...
دیگه ادامه نداد.باور نمیکردم حرفاشو..داشت دروغ میگفت..اشکام میومدن پایین.تلاشی برای جلوگیریشون نمیکردم.فقط زل زده بودم بهش و اشک میریختم.ولی هنوز بغضم اذیتم میکرد.با صدای آرومی که ناشی از همون بغض بود گفتم:دروغ میگی..تو فقط میخوای منو اذیت کنی.
صدرا_هرجور میخوای فکر کن.البته...بذار یه چیزی نشونت بدم.
اومد سمتم.از تو جیب کتش یه پاکت درآورد.یه کاغذ کوچیک از توش درآورد و گرفت سمتم.
صدرا_بیا.این یکیشونه از بزرگترین طلبکار بابات.به مبلغ پانصد میلیون تومان.خدمت شما.
در تمام طول صحبتش یه لبخند رو لبش بود.حالم بد شده بود.داشت مسخرم میکرد.با این که نمیخواستم اما ناخود آگاه نگام رفت سمت چک...مبلغش همون بود.در وجه ..اینا رو بیخیال شدم.نگاهم رفت سمت امضا.یه قطره اشک دیگه.سرم رو چرخوندم.دیگه نمیخواستم ببینم.چک رو برگردوند توی پاکت و گذاشت توی جیبش.
صدرا_البته دارم بهت لطف میکنم.خب هر چی باشه....تو...دختر نیستی.
با این حرفش گریم شدت گرفت.تمام نفرتمو جمع کردم ... افتادم به جونش ... با لگد و مشت افتادم به جونش ...
_ همش تقصیر توئه لعنتیه ... تو باعث شدی ... من دختر بودم ...
دستشو دورم حلقه کرد ...بلندم کرد.جیغ میکشیدم.با مشت میکوبیدم توی صورت و گردنش ...درست رفت سمت اتاقم.میترسیدم.هنوز ازش میترسیدم.منو گذاشت رو تخت.خودش نشست کنارم.دستامو گرفت توی دستش.محکم
صدرا_هییییسسسسس.اروم.کاریت ندارم.
دیگه جیغ نمیکشیدم ولی هنوز هق هق میکردم.
romangram.com | @romangram_com