#پناه_اجباری_پارت_222
_ باشه .
مامان _ نمیای تو روهم ببریم خونه سینا اینا ؟
_ نه .
مامان _ باشه پس مراقب خودت باش .
_ باشه ... خداحافظ .
مامان رفت بیرون ... همونجا دراز کشیدم روی زمین ... چشمام کم کم گرم شد ...
با صدای آیفون از خواب پریدم ...
_ مگه میزارن منِ بیچاره بخوابم ....
_ کیه ؟
جوابی نیومد .
چادر مامانو برداشتم ... با حرص دمپایی رو پوشیدم ... صدای تلفن خونه هم بلند شد ... گندت بزنن ... یه لحظه موندم طرف کدومش برم ... رفتم سمت در
رسیدم به در.چادرم رو یه بار باز و بسته کردمو روی سرم درستش کردم.درو باز کردم.هنوز کامل باز نکرده بودم که در به داخل هل داده شدم.به خاطر شدت ظربه افتادم روی زمین . در با صدای بدی بسته شد.حس میکردم هر آن ممکنه قلبم از جاش در بیاد.هنوز جرئت نکرده بودم سرم رو بالا بگیرم.بالاخره آروم سرم رو بالا آوردم.از دیدن کسی که رو به روم بود قالب تهی کردم.کسی که ازش میترسیدم.کسی که تهدیدم کرده بود.کسی که خوشیمو ازم گرفته بود.دنیامو.زندگیمو...
حالا چی کار میتونستم بکنم؟نمیدونستم چی کار کنم.گیج و مبهوت بهش خیره شده بودم.اونم فقط نگام میکرد.بالاخره تکون خورد و اومد جلو.با این کارش خودم رو کشیدم عقب.خیلی آروم اومد جلوتر.میدونستم فایده ای نداره.بلند شدم و زل زدم بهش.از این که کسی خونه نبود میترسیدم.مثل این که اون هم دقیقا همین رو میخواست.عقب عقب رفتم.اون هم میومد جلو.چرخیدم و به سمت در دویدم.فکر نمیکردم بتونم در برم.رفتم تو.فقط مونده بود بستن در.قلبم تند تند میزد.تو یه لحظه...باز پرت شدم.درد بدی توی بدنم پیچید.چشمام خیس شده بودن.نمیخواستم گریه کنم ولی به خاطر درد اشک از چشمام اومد پایین.
صدرا_اخه تو که میدونی نمیتونی در بری.خب واسه چی تلاش میکنی؟
فقط نگاهش کردم.خم شد و از بازوهام گرفت و خیلی راحت بلندم کرد. بعد هم دستشو انداخت زیر زانوهام و بغلم کرد هیچ کاری نکردم.دیگه برام مهم نبود.خودم رو یه فرد مرده حساب میکردم.منو برد سمت نشیمن. گذاشتم رو مبل و خودش رو به روم نشست.
romangram.com | @romangram_com