#پناه_اجباری_پارت_220


سهند نشست کنارم و گفت : سروش تا یه مدت مخمون رو خورد حالا داره مال تورو میخوره .

لبخندی زدمو با ذوق گفتم : خیلی اتفاقی خوبی افتاده خب .

سهند با لبخندی گفت : آره خیلی .....

از لحنش خنده ام گرفت ... با مرموزی گفتم : برای شما اتفاقی نیفتاده ؟

سروش سری و آروم گفت : میخواد بره خواستگاری !

و بلند شد ... سریع ... رفت کنار تورج نشست ... سهند با چشماش براش خطو نشون میکشید ...

_ واقعا ؟

سهند برگشت سمت من ...

سهند _ چی واقعا ؟

حالا یعنی من توی کوچه علی خانَم !

_ سهند ... بگو دیگه .

سهند سرشو اورد نزدیک گوشم و گفت : بعدا میگم ... مفصله .

باالجبار قبول کردم ... به نیم ساعت نکشید که تورج و ترنم و محمد رفتن ... ازشون تشکر کردیم ... واقعا اگه ترنم یا محمد نبودن نمیدونستم چجوری میرسیدم اینجا .

***

با صدای مامان از خواب پریدم ... یه لحظه حس کردم اتفاقی افتاده .

romangram.com | @romangram_com