#پناه_اجباری_پارت_218


سهند _ سه ماه دیگه توی تبریز بخون بعد میای همینجا .

_ چجوری ؟

سهند _ یه مدرسه پیدا کردم ...

_ احتمالا یه مدرسه دربو داغون .

سهند _ اتفاقا ... یه مدرسه غیرانتفاعیه ... مدرسه خیلی خوبیه .

لبخندی زدمو گفتم : واقعا ؟!

سرشو تکون دادو گفت : آره خانومی .

از خوشحالی لبمو به دندون گرفتم ... به ترنم نگاه کردم ..

ترنم _ آقا سهند این چه کاری بود کردید ؟

سهند با تعجب _ چی شده مگه ؟

ترنم _ من دلخوش بودم به راسا .... بعد باید برگرده .

بغضو توی صداش هم میشد شنید ... لبخند مهربونی زدمو گفتم : حالا تا سه ماه دیگه تازه مدرسه ام تموم میشه ...

نگاهمو دوختم توی چشماش و گفتم : شاید یه چیزی باعث شد از هم دور نشیم .

لبخند محوی روی لبش نشست ... نگام چرخید سمت محمد تا ببینم اونم فهمید منظورم چیه ولی سرش پایین بود و داشت عصبی پاشو تکون میداد ...

سروش _ راستی راسا ؟

romangram.com | @romangram_com