#پناه_اجباری_پارت_193


سرشو بلند کرد و نگام کرد ... بیخیال بهش نشستم روی زمین ... الان توی سرش این سوال وول میخورد که کجا بودم ... بدم میومد اکه میپرسید کجا بودی ... ولی نپرسید ... شیمی رو برداشتم ...

_ شما میتونید برید ... من دیگه نمیخوابم !

محمد _ نه من راحتم !

بچه پررو ... خوب من راحت نیستم ... حرصم گرفته بود . گوشه اتاق نشستم ... زانومو کشیدم توی بغلم ... کتابو گرفتم توی دستم ... هنوز خط اول رو نخونده بودم که صدای گوشیم بلند شد . از سرجام بلند شدم ... کنار محمد بود ... برش داشتم ... سهند ! لبخندی نشست روی لبم .

_ سلام .

سهند _ سلام خانوم خانوما خودم !

_ خوبی ؟

سهند _ به مرحمت شما .

_ چی شده یادی از ما کردی ؟

سهند _ دلم تنگ شده واست !

_ میای دیدنم ؟ منم دلم واست تنگ شده !

حواسم به محمد که توی اتاق بود نبود ...

سهند _ خودمم دلم میخواد بیام قربونت برم ولی فعلا نمیتونم .

_ چیزی شده ؟

سهند _ نه !

romangram.com | @romangram_com