#پناه_اجباری_پارت_190
با هر یه کلمه ای هرکدومشون بگن بدبختی من حتمی ... مرگ بابا حتمیه .
چرا باید سه تا پسر اینا رو میفهمیدن ..
_ لازم نمیبینم واسه تو ثابت کنم ... همونجور که واسه سهند نکردم ... من نمیخوام واسه پدرم اتفاقی بیفته ... پس حاضرم هرکاری بکنم نگید ... ولی اگه بفهمه کاری میکنم که از زندگی کردن پشیمون شید .
درو باز کردمو پیاده شدم ... اینبار با قدمهای محکم رفتم توی خونه ... اینبار دیگه ترسی نداشتم ... اینبار دیگه میدونستم ... باید زندگی میکردم ... محمد چیزی نمیدونست .. چرا الکی خودمو عذاب بدم . روی تخت دراز کشیدم ... چشمامو بستم ... نباید به چیزی فکر میکردم ... نباید میترسیدم ... ترس برادر مرگ بود ... نباید به دستشون چیزی میدادم که بر علیه خودم استفاده کنن ... لبخندی رو لبم نشست ... دستم رفت سمت گردنبند ... دوستتون دارم ...
راسا...راسا..بیدار شو
صدا مردونه بود..ترسیدم...سریع چشمام رو باز کردم و روی تخت نشستم..محمد روی صندلی میز توالت نشسته بود.باز این ترس لعنتی..میدونستم یعنی مطمئن بودم کاریم نداره.ولی...
محمد_خب بلند شو که کلی داریم امروز.اول ورزش..صبحانه.بعدم باید بشینی درسات رو کامل بخونی.میخوام ازت یه امتحان کلی بگیرم.بعدم شب میریم شهربازی..پس زود پاشو..
بلند شد که بره بیرون.
الان من از ترس سکته کردم که آقا اینو بگه.با نفرت نگاهش کردم..یک دفعه برگشت و یه جورایی مچ گیری.جهت نگاهمو عوض کردم.
_باشه الان میام..
لبخندی زد و رفت بیرون..بلند شدم..دست و صورتم رو شستم..بعد از ورزش و صبحانه نشستم پای درسم.طبق چیزی که گفته بود حجم زیادی از درسا رو باید میخوندم..چون تو این مدت مجبور شده بود مقدار زیادی از درسا رو یاد بگیرم درسا تا حدودی برام اسون بود.فقط باید مرور میکردم.قبل از اون هم که زیاد نبود.فقط یکم وقت گیر بود.شروع کردم به خوندن.نمیدونم چقد گذشته بود که صدای ترنم بلند شد..فقط یکم وقت گیر بود.
ترنم_خدا بگم این محمدو چی کار کنه...نگاه کن یه روز که بچه تعطیله براش کار درست کرده.ول کن بابا..بیا بریم یه استراحتی بکن.
خودمم خسته شده بودم.رفتم بیرون
ترنم_محمد این بچه فیلسوف شد.بیخیالش شو.
romangram.com | @romangram_com