#پناه_اجباری_پارت_188
_ نیستن !
داشتم میلرزیدم ... محمد ماشینو یه گوشه نگه داشت ... برگشت سمت من ... منی که گوشه ... چسبیده به در ... مچاله شده بودم ...
محمد _ راسا ؟
دستم رفت سمت در ... ولی قفل مرکزیو زد . ته دلم خالی شد .
محمد _ چته تو دختر ؟
_ بزار برم ... تروخدا !
تعجب محمد بیشتر شد ... خواستم درو باز کنم که صداش بلند شد : به اون در دست نزن !
خشکم زد .
محمد _ چرا اینجوری میکنی ؟
دستمو روی صورتم قرار دادم ...
_ تروخدا ... کاری باهام نداشته باش ...
ساکت شد ... هیچی نگفت ... صدای نفسهای عمیقشو شنیدم ... ماشینو روشن کرد ... صداش پیچید توی ماشین : ترنم ما میریم خونه .... حال راسا خوب نیست .... آره خوبه .... خوبه دختر خوب .... نه شما برید ... من میبرمش خونه .... گفتم نمیخواد ... باشه ... نگران نباش .... خداحافظ !
گوشیو انداخت روی داشبورد ... آروم گفت : کی باعث این ترست شده ؟!
هق هقم اوج گرفت ... هیچی نمیتونستم بگم ... حالا میفهمیدم چرا ترنم گفت همه چیو سریع میفهمه ... البته منم بی اختیار لو دادم ... لعنت به من ... حالا همه میفهمیدن ... لعنت به منِ دهن لق ...
محمد _ باید حرف بزنی راسا !
romangram.com | @romangram_com