#پناه_اجباری_پارت_174


محمد _ بله حتما ... بفرمایید داخل .

و کنار رفت ... رفتم داخل ... خواستم به اطراف توجهی نکنم ولی نمیشد ... یه تخت سورمه ای بود کنار اتاقش ... روبروش یه قاب بود ... یه شعر توش بود ... یه میز هم کنار تختش بود ... روش چندتا کتاب بود ... یه قاب عکس هم بود ... صاحبش یه پسر بچه با توپی بود که توی دستاش بود ....

محمد _ بفرمایید بشینید .

بی توجه به اینکه اشاره کرد بشینم روی تخت نشستم روی زمین ... اونم نشست روبروم ... کتابمو گرفتم سمتش و گفتم : اینو نمیفهمم .

نگاهی به مسئله کردو گفت : دلتا رو یاد گرفتید ؟

_ فکر نکنم .

محمد _ باید یاد گرفته باشید ... چون این مسئله با اتحادها حل میشه .

_ ولی من که چیزی ندیدم .

محمد شروع کرد به ورق زدن ... نگاهمو از دستش گرفتم و اوردم بالاتر ... یه تیشرت طوسی ... یه علامت نایک گوشه لباسش بود ... کوچولو بود ... نگام رفت روی صورتش ... ته ریش داشت ... با صداش به خودم اومدم ...

محمد _ نگا ...

نگام کرد ... نگاهمو از چشمش گرفتم و گفتم : چی شد ؟

بعد از مکثی گفت : اینجوری حل میشه ..

و شروع کرد به توضیح دادن .. دوتا گوش داشتم دوتای دیگه هم قرض گرفتم .... به دقت گوش دادم .

محمد _ فهمیدی ؟

_ آره ممنون .

romangram.com | @romangram_com