#پناه_اجباری_پارت_153


سرگرده که اصلا نفهمیدم کیه گفت : آره بابا ...

تورج _ بیا داخل ..

اومدن داخل ... بی توجه به من رفتن طرف ساختمون ... با لگد زدم توی در تا بسته شه که خورد به یکی ...

_ آخخخخ

سریع خیز برداشتم سمت در ... با دیدن صدرا که دستش روی دماغش بود اخمام رفت توهم ...

_ پشت درم جای ایستادنه ؟!

با عصبانیت رفتم سمت دستشویی تا دستمو بشورم ...

صدرا _ چته تو ؟؟ باز پاچه گیر شد ...

با حرص نگاش کردم که چیزی نگفتو رفت داخل ... دستمو شستمو رفتم داخل ... صدای خاله میومد : فکر نمیکنی یه مادر داری اینجا ؟

صدای همو سرگرده _ بابا مادر من نمیتونستم بیام ... الان اومدم ده روز اینجام ...

ترنم _ برو بابا ... باز این اومد ...

وارد شدم ... همون سرگرده با لبخند گفت : بچه پررو اومدی توی خونه ما بعد منو بیرون میکنی ؟!

رفتم سمت ترنم و نشستم کنارش ... سرمو انداختم پایین ... حالو حوصله داشتم بمونم توی جمع ... دوباره بلند شدم ... رفتم توی آشپزخونه و شروع کردم به شستن ظرفا ..

خاله _ چیکار میکنی دخترم ؟

_ هیچی خاله ..

romangram.com | @romangram_com