#پناه_اجباری_پارت_150
_ چرا ؟! چی میخوای از زندگیم ؟
صدرا _ میفهمی .... راستی واست بازم واست سورپرایز دارم .
با ترس نگاش کردم ... لبخندی زدو گفت : نترس دیگه .
_ من میخوام برم خونه .
صدرا _ باشه بابا . بچه ...
سوار ماشین شد ...
صدرا _ کمربندتو ببند .
کمربندمو کشیدم و بستم .. اینبار با سرعت کمتری میرفت ...
جلوی خونه که نگه داشت گفت : ترنم شک کرده چیکار کنیم ؟
پوزخندی زدمو گفتم : مگه برات فرقی هم میکنه ؟
صدرا _ پای منم گیره .
_ من چه میدونم ... یه چیزی بگو بهش ...
و پیاده شدم ... دستمو گذاشتم روی زنگ ... انگار ترنم پشت در نشسته بود ... سریع درو باز کرد ... منو گرفت توی بغلش و گفت : ترسیدم سالم برنگردی ...
صدرا _ فقط خواستم بهش شرکتمو نشون بدم تا این فکرای بچه گونه رو نکنه .
هیچی نگفتم ... رفتم داخل ... خوابم میومد ... بدون هیچ حرفی رفتم داخل اتاقمون و لباسمو عوض کردم و دراز کشیدم روی تخت ... خیلی سریع هم خوابم برد ...
romangram.com | @romangram_com