#پناه_اجباری_پارت_107


حتی از تصورتش بدم میومد ... به معنای واقعی منو کشت . پدرمو کشت ...

بغضم شکست ... باز سهند اومد جلوی چشمام با لباس سیاهش ... لعنتی ... چرا اینکارو کردم ؟! حتی یک لحظه هم فکر نکردم چه بلایی سر بقیه میاد ... صورت خسته سهند ... انگار شکسته شده بود ... همیشه میگفت عمو رو بیشتر از بابا دوست دارم ... منم دوسش داشتم ... داشتم ؟! یعنی باور کرده بودم بابا رفته ؟! باز حرفای سهند ... اگه یه حمله دیگه به جون بابا بیفته بابا رو میکشه ... یعنی بهش خبر داده بودن دخترش از شیراز فرار کرده ؟! یعنی خبر دادن دخترش گم شده ؟! بدبخت کردم خودمو ....

_ خانوم جان ؟

سرمو از روی میز بلند کردم ... خم شد طرفم ... آروم گفت : حالتون خوبه ؟

نمیدونم چرا یهویی پرسیدم : اسمتون چیه ؟

_ گلنار ، خانوم !

دستمو باز کردم ... دلم میخواست حداقل از یکی ارامش بگیرم ... خودمو انداختم توی بغلش و زار زدم ...

_ گلنار من بابامو کشتم ... عزیزترین کسمو کشتم ... حماقت کردم .. فکر نکردم ..

گلنار _ خانوم جان آروم باشید . میخواهید به آقا زنگ بزنم بیاد ؟

یه لحظه ترس توی وجودم چنگ انداخت ... نه نمیخواستم ببینمش ...

خواست ازم جدا شه که به التماس افتادم : تروخدا کمکم کن ... من میخوام از اینجا برم ... برم پیش خونواده ام .

گلنار _ میرید ... با آقا میرید .

خواستم بگم که اون لعنتی منو زندانی کرده که با صدای در خفه شدم ... نمیدونم چرا ولی گلنارو سفت چسبیدم بودم . صدرا اومد داخل ... نگاهی به ما دوتا کرد ... دوباره چشماش عصبانی شدن .

صدرا _ گلنار خانوم شما بفرمایید به کارتون برسید .

قبل از اینکه دستشو محکمتر بگیرم دستشو از توی دستم بیرون کشید و رفت ... به سرعت نور .

romangram.com | @romangram_com