#پادشاه_من_پارت_575
عاشقش شده بودی و نمیدونستی برادرت...هوم؟؟؟"
پاییز پوزخندی زد:"عجیبه نه؟؟؟من عاشق برادرم شده بودم...."
دکتری سری تکان داد و با چشم هایی که زیادی گشاد کرده بود نگاهمان کرد و گفت:"و اون با
نامردی تمام تو اوج درد و غم و تنهایی ولت کرد و رفت...بی خبر..."
دیگر خسته کننده شده بود.....دیگر اعصابم یاری نمی کرد برای بیشتر ماندن....
پاییز خواست حرف بزند و جواب دهد که مانع شدم و سریع از جایم برخاستم و از اتاق بیرون
رفتم و حتی برنگشتم ببینم پاییز چه عکس العملی نشان میدهد....
کلافه بودم....سه ساعت نشسته بودم و خاطرات پاییزی گوش میکردم که برای قلبم هشداری مثل
مرگ بود....
آخ که دلم مرگ را میخواست اما شنیدن اینکه او هنوز عاشق اوست را نه.....
و من باید بمیرم وقتی نمیتوانم قوی باشم و میخواهم قوی بودن را برای پاییز صرف کنم....
سوار ماشین شدم و سرم را روی فرمون گذاشتم و مستم را روی زانویم فرود آوردم و
گفتم:"لعنت به عشقت که تار و پودم رو بهم گره کرده....لعنت به عشقت که ته قلبم جا خوش
کرده بیرون رفتنی نیست....لعنت به من که عاشق تو شدم....تویی که عاشق یکی دیگه
ای.....لعنت...."
ریتم نفس هایم تند و نا منظم شده بود...
بدتر از این هم مگر میشد....
برای بودنت کنارش خواهش کند و از عاشقی هایش برای دیگری بگوید....
غرق در فکر و خیال بودم که صدای موبایلم بلند شد....
romangram.com | @romangram_com