#پادشاه_من_پارت_571
آهی کشیدم و به پاییز و لبخند زیبایش نگاه کردم....
بهتر بود میرفتم تا او راحتتر حرف بزند...
سرفه ای کردم و گفتم:"خب خانوم من میرم بیرون....راحت باشید...."
تا خواست دکتر چیزی بگوید و من راهم را کج کنم و بروم مچ دستم در دست های سرد و نزن و
لطیف پاییز قرار گرفت....
تمام تنم گًر گرفت....لپ هایم قرمز شد و چشم هایم از درد لرزید....
سمتش برگشتم:"جانم؟؟"
باز تمام خواهشش را در چشمانش ریخت و همراه فشردم دستم گفت:"پویان قرار شد کنارم
باشی..."
دکتر خنده ی کوتاهی کرد و پشت میزش نشست و گفت :"خب آقای کاشف بشینید تا شروع
کنیم...."
نمیخواستم بمانم....میدانستم حرف های را خواهم شنید که قلبم طاقتش را نداد....
قلب عاشقم طاقت شنیدن حرف هایی از گذشته و حرف های عاشقانه ای که به امیرحسین ردیف
میکرد را نداشت....
نمی توانستم بنشینم و از زبان محبوبم بشنوم که میخواهد برای دیگری بمیرد.....حاضر است
جانش را بدهد تا یک بار دیگر اورا ببیند و این پایان قلب عاشقم.....نمی شد....
نباید میماندم.....
انگشت های ظریفش را در دستم فشردم و گفتم:"پاییز جان شاید بخوایید حرف هایی رو بزنید
که من نشنوم بهتره....تمام شدی بای بیرون...." چشم هایش رنگ غم گرفت و دستم را رها کرد
romangram.com | @romangram_com