#پادشاه_من_پارت_563

کاش هیچوقت گول توهم عشق را نمی خوردم....
پدرم رفت و در را بست....
باز من ماندم و اتاق کوچکم...
امیرحسین رفت و تنهایی را یادم داد...چیزی که از آن هیچ نمیدانستم....
خواست به جدایی عادتم دهد اما نتوانست....من هیچ گاه به جدایی عادت نمیکنم.....هیچ گاه....
صدای در که آمد فهمیدم که رفته اند و حسابی تنها شده ام ....
کلافه از روی تخت بلند شدم شروع کردم به راه رفتن....
حق با پویان بود....انگار واقعا نیاز به درمان داشتم....
قطعا او بهترین ها را برای من میخواهد....
دستی به موهایم کشیدم و چشمم را انداختم به عکس دونفره و همراه با لبخندی گفتم:"منم
فراموشت میکنم امیرحسین....مثل خودت....منم یاد میگرم فراموشی رو...."
سری تکان دادم و بالاخره رضایت دادم و از اتاقم و حصار کوچک تنهایی ام بیرون رفتم....
احساس گرسنگی میکردم اما حوصله ی این را نداشتم که چیزی برای خودم آماده کنم بیخیال
شدم و روی زمین رو به روی تلوزیون نشستم و زل زدم به صفحه ی خاموشش....
باید برای تغییر خودم تلاش میکردم و خواستن توانستن است....من میتوانستم او را از ذهن و روح
و جانم پاک کنم و با چشم هایی باز به اطرافم نگاه کنم....
خواستم تلوزیون را روشن کنم که صدای تلفن مانع شد.....ابرویی بالا انداختم و از جا بلند شدم و
تلفن را برداشتم و گفتم:"بله؟بفرمایید؟؟؟"


صدایی نشنیدم....گمان کردم که حتما تلفن مشکل دارد....سیم را جا به جا کردم و گفتم:"الو..."

romangram.com | @romangram_com