#پادشاه_من_پارت_555
جمع شد اما چیزی نگفت....
نگاهم را که دید سرش را پایین انداخت و آه کشید....
گویا خون به مغزم نمی رسید....
انگار کسی دستش را دور گلویم گذاشته است و می فشارد ....
چند بار محکم پلک زدم و با ناباوری به پویان نگاه کردم....
همچنان سرش پایین بود....
دست دیگرم را زیر چانه اش گذاشتم و سرش را بالا آوردم،طوری که نگاهمان درهم گره بخورد....
زبانم را روی لبم کشیدم و بعد از مکثی گفتم:"یعنی تو به من میگی دیوونه؟؟میگی من دیوونه
ام؟؟"
پویان نفس عمیقی کشید و گفت:"آره...دیوونه ای....دیوونه ی امیرحسین....اصلا عاشقی ای و
دیوونگی هاش....عشق یعنی دیوونگی...عاشقی که دیوونه نباشه عاشق نیست...."
متعجب نگاهش میکردم....
آنقدر لحنش محکم و با قدرت بود که مهر سکوت بر لب هایم چسباند....
دوباره و صدباره نگاهش کردم....
به آن صورت مصمم...
به آن دو گوی آبی اش و شاید نقطه ی آرامش من....
پویان لبخند کجی زد و دستش را از دستم بیرون کشید و بلند شد و گفت:"قصد ناراحت کردنت
رو نداشتم پاییز....فقط میخوام بدونی که امیرحسین اگر برگرده دوست داره یه پاییز قوی و
محکم رو ببینه نه پاییزی که یک سال با توهمش زندگی کرده...."
romangram.com | @romangram_com