#پادشاه_من_پارت_553
نوازش دستم را توسط انگشت اشاره او را حس میکردم و چه آرامش را در رگ هایم تزریق میکرد
این فشار کوچک به دستم....
نمی دانستم چه حکمتی داشت وقتی چشم هایم را می بستم امیرحسین را پیش رویم می
دیدم.....
چیزی که میخواستم دیگر اتفاق نیفتد....
خسته شده بودم از خودم،از فکر هایی که ذهنم را از حالت عادی خارج میکردند....
از همه چی....بیشتر از خود دیوانه ام که دیگر برای کسی جز پویان ارزشی نداشتم....
دیگر پدرم هم آن پدر قدیم نبود که هرگاه دلگیر میشدم سر روی زانو های ناتوانش می گذاشتم
و خودم را خالی از هر غصه و غمی میکردم با آن نوازش های گاه و بی گاهش در میان موهایم....
آهی کشیدم که پویان گفت:"راستش چند وقتیه که میخوام یه چیزی بهت بگم اما میترسیدم اما
الان واقعا لازم میدونم که بگم...."
ناخواسته چشم هایم باز شد و در چشمان اقیانوسی اش خیره شد...
نفس عمیقی کشیدم و منتظر چشمم را به لب هایش دوختم....
نفس عمیقی کشید و گفت:"قول میدی از دستم ناراحت نشی؟؟؟"
دیگر نتوانستم در همان حالت بمانم....
حتما چیز مهمی بود که آنقدر مقدمه چینی میکرد....
به زحمت خودم را از روی تخت بالا کشیدم و نشستم....
پویان همانطور ،روبه رویم روی زمین نشسته بود.....
دستش را که هنوز در دستم بود و لحظه ای رها نمی کردم فشردم که بعد از آهی عمیق شروع
romangram.com | @romangram_com