#پادشاه_من_پارت_545

امیرحسین که دلم لک زده به آغوش گرمش....
زیر چشمی نگاهم به پویان بود....
تلاش داشت از دیوار بالا بیایید...
اما نمی شد....نتوانست....تا امید سمت خانه ی همسایه رفت و محکم با مشت به در می کوبید داد
میزد توروخدا باز کنید....
نگاهم را گرفتم....دیگر تمام شد...همدم من آمد....دیگر نیازی به پویان و دلسوزی هایش
نبود....من معشوق خودم را یافته بودم...
امیرحسین لبخندی زد:"میدونی که چقدر دوستت دارم؟؟"
لبخندی زدم و موهای پریشان در هوا را در دستم گرفتم:"میدونی که منم عاشقتم؟؟"
امیرحسین ابرویی بالا انداخت:"پس با من بیا..."
خواستم یک قدم جلو بروم....بروم کنار امیرحسینم......میخواستم کنارش باشم برای همیشه....
پایم را بالا آوردم که پویان فریاد زد:"بیا عقب پاییز...."
پایم را روی زمین گذاشتم و سمت پویان برگشتم و با ذوق گفتم:"دیدی بالاخره اومد؟؟؟پویان
میخواد منم با خودش ببره...میخوام برم...میخوام کنارش باشم..."
دستش را روی پیشانی عرق کرده اش کشید و میان نفس نفس زدن هایش گفت:"نه پاییز....تو
هیچ جا نمیری...برگرد عقب...بیا پیشم..."
بی توجه به پویان سمت امیرحسین برگشتم و گفتم:"بریم امیرحسین....الان که مامان و بابام
برسن....برو...."


پایم را دوباره بلند کردم و خاستم روی جای پای امیرحسین بگذارم که مچم در دست های

romangram.com | @romangram_com