#پادشاه_من_پارت_420
نگاه غمزده اش را به چشمانم انداخت:"امیرحسین رو بردن....اگه بخاطر امیرحسین ناراحتی باید
بگم که نگران نباش.....خوب میشه....به امید خدا خوب میشه...."
دستم را به دیوار زدم و با گفتن یا علی بلند شدم و گفتم:"درد من عشق نافرجاممه....همین....."
او هم بلند شد و کنارم ایستاد....
چقدر نگاهم میکرد.....
حالم مساعد نبود برای حرف زدن با او....
بهتر بود میرفتم و سکوت میکردم و از دردم حرف نمیزدم....
تا خواستم حرکت کنم گفت:"چی شدی که انقدر غمیگنی؟؟؟تو که دختر شادی بودی؟؟؟"
پوزخند زدم....
دختر شادی بودم....
فعل گذشته است....
پس شاد بودن من هم گذشته است....
من دیگر من سابق نمی شوم....
نگاهش کردم:"درون من کسی مُرده.....همون دخترک معصوم عاشق که میخندید...."
متعجب نگاهم کرد....
دیگر نباید می ایستادم....
سریع نگاهم را از او گرفتم و دور شدم از آن اتاقی که امیرحسینم تا چند دقیقه پیش در آن
بود.....
وقتش بود لیلا و مادرجون و پدرجون را خبر میکردم....شاید آنها بتوانند کمی دلداری ام دهند.....
romangram.com | @romangram_com