#پادشاه_من_پارت_307

اشک هایم بی اختیار رو گونه هایم می غلطیدند...
باورم نمی شد که امیرحسین دستم را گرفته...
چیزی که تا چند روز پیش برایم رویا بود...
باورم نمی شد که دست بر صورتم کشیده....
قلبم تحمل این همه اتفاق را در سی دقیقه را نداشت....
اشک هایم را پاک کرد و خودش را نزدیکم کرد:"گریه نکن عزیزم...قشنگ بگو چی شده؟ پویان
کیه؟؟؟تو حرف بزن خودم کمک میکنم پیداش کنید....گریه نکن..."
چطور میگفتم...
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرام باشم...
چشم هایم را در چشمانش انداختم و شروع کردم به تعریف....
تعریف از برادری که قبل از من بوده و گم شده....
تمام حرف های مادرم را برایش بازگو کردم...
بی کم و کاستی...مو به مو....
حرف هایم که تمام شد به امیرحسین نگاه کردم...
سرش پایین بود....انگار فکر میکرد...
دستم را از دستش بیرون کشیدم و شالم را درست کردم و کنارش نشستم ....


دلم نمی خواست این حرف ها یا ناراحتش کند یا فکری....
سرفه ای کردم و سرم را پایین انداختم و گفتم:"امیرحسین؟؟؟"
سرش را بالا آورد و نگاهم کرد:"جانم؟؟؟"

romangram.com | @romangram_com