#پادشاه_من_پارت_299
قلبم به تلاطم افتاد....
محکم به سینه میکوبید و بی قراری میکرد...
حق داشت...
دلتنگ یار بود...
دلتنگ معشوق...
مانتوی بلندم را پوشیدم و کیفم را در دست گرفتم:"لیلا بیا بریم....من خیلی استرس دارم..."
لیلا روسری اش را صاف کرد و سمتم آمد و دستم را گرفت:"میدونم آجی درکت میکنم....آروم
باش...ریلکس....هر چند میدونم کاشف از تو بدتر ..."
خنده ای کوتاه کردم:"خب حالا....لیلا جون آبجی به کسی نگو این قضیه رو خوب؟؟؟بین خودمو
خودت..."
از اتاق بیرونم کرد:"چشم بیا بریم..."
پدرم با شوق نگاهم کرد و چیزی نگفت....
اگر هم میخواست حرفی بزند قطعا حضور لیلا مانع بود...
چشمکی حواله اش کردم:"کاری نداری بابا جونم؟؟؟"
لبخندی زد:"نه عزیزم...مراقب خودت باش...زود بیا..."
چشمی گفتم و سمت مادرم رفتیم....
مادرم بوسه ای رو گونه ام گذاشت و باز تاکید کرد که زود برگردم...
اولین بار بود که تنها به جایی میرفتم حق داشتند نگران باشند....
بالاخره از خانه بیرون رفتیم...
romangram.com | @romangram_com