#پادشاه_من_پارت_292
از جایم بلند شدم و مقابلش زانو زدم...
نگران نگاه صورتش کردم:"خوبی امیرحسین؟؟؟چت شد؟؟؟"
لبخند محوی زد:"آب بیار پاییز...."
حواسم جای خود نبود....
برای بلند شدن دست روی زانوهایش گذاشتم و بلند شدم و سریع از پله ها بالا رفتم و داد
زدم:"ماااااامااااان یه لیوان آب بده زوووود باش..."
او که از صدای لرزانم ترسیده بود لیوان آب را سریع در دستم گذاشت و تا خواست چیزی بپرسد
بیرون پریدم....لیوان را در دستش گذاشتم و کنارش نشستم...
دستم را روی قلبم که بی قراری میکرد گذاشتم و آهسته پرسیدم:"خوبی امیرحسینم؟؟؟"
لیوان آب را روی تخت گذاشت و سرش را پایین انداخت و فقط سرش را تکان داد...
سکوت کردم تا کمی بهتر شود...
چه اشتباهی کردم با گفتن این حرف...
آب دهانم را پایین فرستادم و فقط نگاهش کردم که صدای باز شدن در آمد...
به عقب نگاه کردم مادرم بود که به ما نگاه میکرد...
با ترس کمی از امیرحسین فاصله گرفتم که مادرم گفت:"خوبی آقای کاشف؟؟؟چی شد یهو؟؟"
تا خواستم جوابش را بدهم امیرحسین گفت:"بله خوبم مریم خانوم...چیزی نیست شما بفرمایید
داخل..."
مادرم لبخندی تحویلم داد و گفت:"پاییز بیا این ظرف میوه رو بگیر ..."
نفسم را بیرون فوت کردم و بلند شدم،ظرف میوه را گرفتم و وسط تخت گذاشتم...
romangram.com | @romangram_com