#پادشاه_من_پارت_286

نزدیکم شد :"حالا که دیدمت دلتنگیم رفع شد....نمیدونی که مثه مرغ سر کنده بودم....خنده
داره ها....خیلی زود وابستت شدم...خیلی زود بهت عادت کردم...ولی پاییز یه سوال؟"


سوالی نگاهش کردم:"جانم؟؟؟"
سرش را پایین انداخت و یک قدم جلو رفت:"تو شرایط منو قبول کردی و به این رابطه جواب
دادی؟؟؟پای آیندت وسطه...فکر کردی که قرار با کسی ازدواج کنی که اگر یه شوک بهش وارد
بشه دیگه کارش تمومه؟؟؟به این فکر کردی که ممکن وسط یه جای خوب و یه اتفاق قشنگ
دیگه قلبم نزنه؟؟؟؟"
ته دلم لرزید....
تمام این هارا میدانستم...
خودم فدای قلب و نبضش...
تمام قلبم برای او....
نیاز باشد قلبم را میدهم تا او زنده بماند...
بخاطر سکوتم برگشت و خیره نگاهم کرد:"چی شد؟؟؟"
لبخندی زدم:"قلب تو باید بخاطر من،بخاطر عشقمون همیشه کار کنه....همیشه بتپه....باید مثه
ساعت کار کنه...."
لبخند کجی زد:"در این شکی نیست که قلب من فقط بخاطر توئه که الانم داره کار میکنه....ولی
اینم بدون که ساعت وقتی باطریش تموم شه دیگه کار نمیکنه..."
گوشه لبم را گزیدم و گفتم:"من به همه این ها فکر کردم امیر حسین....من با همین قلبت که
عاشقمه دوستت دارم....من مثل بنفشه نیستم..."

romangram.com | @romangram_com