#پادشاه_من_پارت_278


تُن صدایش بالا رفت:"وای دو هفته دیگه ام صبر کنم...نمیشه پاییز...نمیتونم...اگر تو این مدت یه
بار همو دیده بودیم غمی نداشتم...اما خودت قضاوت کن...من میگم یک هفته ندیدمت دارم دق
میکنم...فکر میکنی تا دوهفته دیگه زنده ام؟؟؟"
گوشه لبم را به دندان گرفتم:"الهی قربونت برم....خب شرایط منو میدونی...نمیتونم پدر و مادرم
رو تنها بذارم...درکم کن..."
حس کردم ناراحت شد...با لحن غمگین و آرامی گفت:"خب فقط بیست دقیقه به من وقت
بزار...چیزی نمیشه که...اصلا بهشون بگو که با من قرار داری...بگو دوستت دارم...بهشون بگو دلم
برات تنگ شده...میگی یا خودم بیام بگم؟؟؟اصلا بگو میخوام بیام خواستگاریت...اینجوری خوشم
نمیاد پنهانی و دوستی تلفنی...میخوام یه دفعه و بی سر و صدا مال خودم کنمت..."
خنده ام گرفت...
ندیدنم چه بلایی سرش آورده بود...
روی تخت دراز کشیدم و گفتم:"من مال کسی نیستم آقا..."
یک دفعه غرید:"چرا هستی...فقط و فقط مال منی...فقط...فهمیدی؟؟"
خندیدم:"باشه باشه تو آروم باش...عصبی نشو..."
او هم خندید:"ای جانم...من آرومم...با تو حرف زدم آروم شدم..."
با ضربه ای به در از جا پریدم...
هول به مادرم نگاه کردم :" ب...بله؟؟؟"
مادرم لبخند خبیثانه ای زد:"زود تلفنت رو تموم کن آماده شو بریم خونه پدر جون..."
لبخند کجی زدم:"چ...چشم...شما...شما برید بیرون..."
خندید و سری تکان داد و بیرون رفت...

romangram.com | @romangram_com