#پادشاه_من_پارت_271

جیغ بزنم و خودم را خالی کنم از این همه انرژی مثبت...
نفسم را بیرون فوت کردم:"جواب منفی دادم..."
خواستم ادامه دهم اما صدای بلند خاله عاطفه مانع شد:"یعنی چی مریم؟؟؟اگه جواب پاییز منفی
بود باید میگفتی که ما نیایم و سنگ روی یخ بشیم...کارت خیلی اشتباه بود مریم..."
موبایل را خودم دور کردم و به در چسبیدم که مادر گفت:"ببین عاطفه جان من نمیتونستم به تو
نه بگم...اینو خودت میدونی...اما پاییز این حق رو داره که خودش درمورد آینده و زندگی خودش
به خواستگاراش یا جواب منفی بده یا مثبت....من و محمدرضا هیچ چیزی رو به پاییز تحمیل
نمیکنیم..."
آرام لای در را باز کردم...
خاله عاطفه از جا برخاست و گفت:"پدر و مادرت هم همینو گفتن....دل علی رو هم تو
شکوندی...تو میتونستی به علی جواب مثبت بدی و بهترین زندگی رو داشته باشی نه اینکه کنار
یه آدم فلج زندگیتو تباه کنی..."
پدرم سرش را پایین انداخت...
مادرم هم از جایش بلند شد و روبه روی خاله عاطفه ایستاد و با ناباوری گفت:"عاطفه..."
نتوانست چیز دیگری بگوید و فقط سرش را تکان داد...
خاله عاطفه با یک اشاره سر به عمو و مصطفی دستور بلند شدن داد و بدون خداحافظی خانه را
ترک کردند...
هیچ وقت تحقیر شدن پدر و مادرم را ندیده بودم و نمیخواستم ببینم...
یواش در را بستم و همانجا زانو زدم...



romangram.com | @romangram_com