#پادشاه_من_پارت_267
وارد آشپزخانه شدم...آنقدر از دست مادرم و نگاه های منع کننده ی پدرم کفری شده بودم که
دلم میخواست این مجلس مثلا خواستگاری را نابود کنم...
استکان ها را درون سینی گذاشتم و جای خوش رنگی ریختم....عجله داشتم...
دلم میخواست سریع تمام شود و نه بشنوند و بروند...
از بزرگتر ها شروع کردم به تعارف...
آخرین نفر مصطفی بود...
شیک شده بود...لبخندی تحویلم داد و خواست چای بردارد که صدای موبایلم بلند شد...
دلم آتش گرفت...
نگران قلب ناآرامش بودم...
دلم نمی خواست بخاطر من آشفته باشد و ناراحت...
مصطفی با معطلی چای را برداشت...
سینی را نزدیک مادرم گذاشتم و خواستم سمت اتاقم بروم که عمو مرتضی گفت:"پاییز جان عمو
بشین تا بریم سر اصل مطلب..."
دست های لرزانم را درهم گره کردم و هول گفتم:"چشم عمو چند لحظه صبر کنید موبایلم رو
جواب میدم میام..."
پدرم چشم غره ای رفت:"بشین پاییز خانوم..."
میدانست روی حرفش حرف نمی زنم...
بی حرف سر جایم نشستم و سرم را پایین انداختم....
در دل نالیدم:"امیرحسینم دیگه زنگ نزن...خدایا از دستم دلگیر نشده باشه که نفسم
romangram.com | @romangram_com