#پادشاه_من_پارت_254
نگاهش کردم:"بله ؟؟"
به صندلی ای که دقیق رو به رویش بود اشاره کرد:"اینجا بشینید..."
سری تکان دادم و بی حرف روی همان صندلی که گفته بود نشستم...
کتابم را مقابلم گذاشتم و منتظر نگاهش کردم...
لیوان را سر کشید و روی میز گذاشت...
تشکر آمیز نگاهم کرد و لبخند زد...
با خجالت لبخند زدم و سرم را پایین انداختم...
امیرحسین از جایش بلند شد و ایستاد و شروع کرد و درس دادن...
چقدر درس گوش دادن شیرین بود وقتی استادش امیرحسین باشد...
من به او نگاه میکردم ،شاید هم بیشتر از اینکه درس گوش کنم صورتش را آنالیز میکردم...
تک تک اجزای صورتش...به ویژه چشم هایش...
ناگهان ساکت شد...
خیره شد به من...
از ترس و خجالت آب دهانم را پایین فرستادم و سرم را پایین انداختم...
چه سکوت وحشتناکی...
قلبم تند تند میزد...
انگار یادش رفت وسط کلاس است و مشغول تدریس...
یکی از پسر ها از ته کلاس بلند گفت:"استاد؟؟؟بسه دیگه....آب شد بنده خدا..."
لبم را به دندان گرفتم و زیر چشمی به امیرحسین نگاه کردم...
romangram.com | @romangram_com