#پادشاه_من_پارت_238
خندید و گفت:"چرا زود بیدار شدی؟؟"
چشم هایم را بستم و با حرص گفتم:"با دوستم قرار دارم...لیلا.."
موهایم را نوازش کرد:"آها..خب پاشو پس ...برو صبحونه بخور زود آماده شو و برو..."
دستش را دور گردنم برداشتم:"خب خب شما که دست و صورتت روشستی نه؟"
تنها سرش را تکان داد...
پریدم پایین...ویلچر را به تخت چسباندم و زیر بازو هایش را گرفتم و بسم اللهی اورا روی ویلچر
گذاشتم و از اتاق بیرون بردم..
بعد از خوردن صبحانه سریع وارد اتاقم شدم...
دلم نمی خواست دیر سر قرار برسم...
لیلا بهترین دوست و خواهرم بود...
نباید معطل میشد...
مانتوی مشکی ام را با شالی سورمه ای پوشیدم...مقابل آیینه ایستادم و کمی به خودم رسیدم و
کیفم را برداشتم و بیرون رفتم...
پدرم با دیدنم لبخندی زد:"باید اسپند برات دود کنیم...چقدر زود بزرگ و خانوم شدی پاییز..."
خندیدم:"بابا توجه کردی من هروقت میخوام از خونه برو بیرون همینو میگی؟؟خو کو پَ
اسپند؟؟دود کنید دیگه..."
مادرم هم خندید:"اومدی برات دود میکنم....پاییز فقط زود بیا ناهار مادر جون و پدرجون میخوام
بیان اینجا..."
مثل بچه ها بالا پریدم:"ایووووووول...چشم زود زود میام...خدافظ..."
romangram.com | @romangram_com