#پادشاه_من_پارت_232

روی تخت نشستم و زانو هایم را در بغل گرفتم...
میتوانست امشب اتفاق نیفتد...
میتوانست خوشی هایم تمام نشوند...
در ذهنم فقط تصویر امیرحسین بود و بس...
چرا اینکار را کرد؟؟؟
تند تند سرم را تکان دادم نه او مقصر نبود....


من زود دل بستم...به حرف هایش به نگاه هایش...به لبخند هایش و با یک تماس تمام آرزوهایم
برباد رفت...
قلب تکه تکه شده بود...
کاش عاشق نشده بودم...
کاش عاشق امیرحسین نشده بودم...
صدای در باعث شد سرم را بلند کنم...
از گریه علاوه بر صورتم لباس هایم را هم خیس شده بود...
با صدای خش داری جواب دادم:"بله؟؟؟"
صدای نگران مادرم به گوشم خورد:"پاییزم؟؟؟دخترم؟؟؟چت شده مامان؟؟باز کن درو دق کردم
از نگرانی...باز کن در رو قربونت برم..."
دلم برایش پر کشید...
سریع از تخت پایین پریدم و در را باز کردم...
چشم های خیس را که دید اشک در چشمانش حلقه زد...

romangram.com | @romangram_com