#پادشاه_من_پارت_230

نگاهم رفت روی موبایل...
باز داشت زنگ میخورد...
دستم را از دست مادرم بیرون کشیدم و از جایم بلند شدم و سریع بیرون دویدم...
هوای آنجا برایم سنگین بود...
باور کردنی نبود...
چرا نمیدانستم...


نه نه اصلا از کجا باید میدانستم...
نگاهم را به آسمان دوختم...
اشک های گرمم روی گونه هایم ریختند...
باید همین امشب میان این همه خوشی بفهمم نامزد دارد؟
گلویم را گرفتم...
داشتم خفه میشدم...گلویم را فشار دادم و آرام اشک ریختم....
میدانستم اتفاقی می افتد که مانع عشق من به امیرحسین میشود اما نه یک دفعه و همان اول راه
که دلم بد جور در گرو عشقش بود...
امشب وقتش نبود...
صدای ضعیفی به گوشم خورد:"پاییز..."
سرم را پایین آوردم و اشک هایم را پاک کردم و بدون اینکه برگردم گفتم:"بله؟؟"
صدای مهربانش گوشم را نوازش داد:"گریه چرا؟؟؟شب به این خوبی حیف نیست با اشک هات
خراب بشه؟؟اصلا شب رو بیخیال حیف این چشمای قشنگ و پاییزیت نیست؟؟؟"

romangram.com | @romangram_com