#پادشاه_من_پارت_228

کنار استادت،سلطان قلبت غذا خوردن...
مگر چیزی بهتر از این هم هست؟
دست های سردم را روی میز گذاشتم...
سرم را بالا آوردم باز داشتند باهم حرف میزدند...
خندیدم و سری تکان دادم...
خوش به حالشان و عشق ماندگارشان...
امیرحسین خودش را نزدیکم کرد:"خیلی همدیگه رو دوست دارن نه؟؟؟"


همانطور که نگاهشان میکردم گفتم:"آره خیلی...بدون هم میمیرن...جدایی ناپذیر.."
او هم نگاهشان کرد:"پدر و مادر من هم عاشق همدیگه بودن..."
آخی کشیدم:"خدا رحمت کنه مادرتون رو..."
زیر لب ممنونی گفت و به صندلی اش تیکه داد...
غذا را که آوردند صدای موبایلش بلند شد...
نگاهی به موبایلش انداخت و صدایش را قطع کرد و روی میز گذاشت...
مشغول خوردن شدیم...بی حرف و بی صدا...
نگاهم به موبایلش افتاد...
داشت زنگ میخورد...
نگاهی به اسمش انداختم...
نوشته بود مایه عذاب...
خنده ام گرفت...

romangram.com | @romangram_com