#استاد_جذاب_من_پارت_274
از صدای بلندش چشمام بسته شد و بعد از کنارم رد شد و رفت بیرون و در رو محکم بست اههههه آخر این لجبازیم کار دستم داد....لعنتی
ایستادم جلوی آینه و بافت موهامو باز کردم و موهامو با کش بستم بالا و شالمو زدم و رفتم پایین رادوین با اخم داشت با عمو و بابا حرف میزد حتی یه نیم نگاه هم به من نکرد...رفتم تو اشپزخونه و کمک مامان و زن عمو و دریا و هستی.....مامان مشغول غذا بود و دریا و هستی یه گوشه داشتن حرف میزدن زن عمو هم جفت میز ناهار خوری داشت ظرفارو مرتب میکرد رفتم پیشش
رها:کمک نمیخواید زن عمو
برگشت بهم نگاه کرد
زن عمو:عهههه پیشونیت چشه؟
مامان برگشت سمت ما و گفت
مامان:راست میگه مامان چی شده؟
رها:هیچی تو بازار اینجوری شد حالا مفصل بعد براتون توضیح میدم
مامان دیگه چیزی نگفت و دوباره مشغول غذا شد که زن عمو آروم گفت
زن عمو:با رادوین بحثتون شده؟
دستم از حرکت ایستاد نمیدونستم چی جوابشو بدم ولی سریع به خودم اومدم و گفتم
رها:نه چه بحثی؟
زن عمو:من اگه بعد۲۸ سال بچمو نشناسم که باید برم بمیرم
romangram.com | @romangram_com